نشانی وبلاگ جديدم:
گزاره
خاطرات آدم و حوا

خاطرات آدم و حوا
به روايت مارک تواين
برگردان:
حسن عليشيری
نمايشگاه بين المللی کتاب
سالن ۵- غرفه ۲۴
انتشارات دارينوش
بخند!!
بخند تا دوباره از ترانه لبریز شوم
بر این کویر تشنهلب بارانِ یکریز شوم
بخواه تا برویم از خاکِ سیاهِ خستهگی
رها شوم از این قفس، از این به گلنشستهگی
پر از ستاره میشوم به من که چشمک میزنی
به خواب قصه میروم وقتی که پیله میتنی
از تو به گل، از تو به نور، از تو به آینه میرسم
از آخرین سطر سکوت به این ترانه میرسم
شبیه یک تنگ بلور کنار اقیانوسِ خواب
خالیام از اعجازِ آب، سرشارم از حس سراب
در پس فصل بارشت، آبیِ دریا میشوم
با رخصت نگاهِ تو، دوباره زیبا میشوم
مرا به من نشان بده، تو که تمامِ بودنی
در این کویرِ واژهسوز، امکانِ گلسرودنی
از تو به گل، از تو به نور، از تو به آینه میرسم
از آخرین سطر سکوت به این ترانه میرسم
ح.ع
از خندهات جان میگيرم! نازنينِ هزار ترانهی نگفته! هزار فرسخ راهِ نرفته!
واکس و ترازو!
واکس و ترازو!
برای همهی بچههای خیابان و با سپاس از زیتون (وبلاگ نویس همشهری) که تصویر و مطلبش الهام بخش این ترانه شد. در حقیقت من فقط نوشتهی زیبا و تاثیرگذارِ او را به ترانه تبدیل کردم!...و با احترام به تمام شاعران و ترانهسرایانی که کودکان کار و خیابان را در شعرها و ترانههایشان از یاد نبردهاند!
جلوی طلافروشی توی بازار
یه پسر بچهی نیمه جون خوابیده
کنارش جعبه واکس وُ یه ترازو
زیر سر دمپاییای رنگ پریده
با یه دستش جلو چشماشُ پوشونده
تا نبینه عابرای کر و کورُ
پسرک خواب یه خونهرُ میبینه
خواب یه شهرِ قشنگِ پرِ نورُ
اون کارِش خیلی بزرگه آدما
نگرانِ کفش خاک گرفتهی ما وُ منه!
نگرانه که یه وقت پشتِ شما
از فشار وزن و چاقی نشکنه!
رولَکَم! بخواب که شاید کمی دنیا مهربون شه
یکی یادِ تو بیفته یکی با تو همزبون شه
کله گندههای این شهر سرشون خیلی شلوغه
رولَکَم! حتا وجودت واسه اونها یه دروغه!
بالای سرش یه نایلون، توی اون نونِ برشته!
یه نفر کبابُ خورده، نونشُ باقی گذاشته!
تو خراب آبادِ این شهر مثل اون خیلی زیادَن
بچه هایی که به دیوِ بی خیالی تن ندادن
پسرک خوابه و انگار، خوابِ اون تعبیر نمیشه!
با شعارای ترانه هیچ غریبی سیر نمیشه!
رولَکَم! بخواب که شاید کمی دنیا مهربون شه
یکی یادِ تو بیفته یکی با تو همزبون شه
از ما بهترون این شهر سرشون خیلی شلوغه
رولَکَم! حتا وجودت واسه اونها یه دروغه!
(حسن علیشیری)
برای روشنکِ عزیز که ناباورانه در سوگ پدرِ مهربانش نشسته است:
هنوز باورم نمیشود!
بگو که خواب دیدهام!
بگو که این کابوس بد روزی تمام میشود!
بگو دوباره
میرسد زِ راهِ دور و با نگاهِ روشنش
شبانِ تیرهی مرا پر از شهاب میکند
و با نوازشش
پر از غرور میشوم
از اضطراب و خستگی
دوباره دور میشوم!
××
پدر پر از شمیم زندگی
پدر پر از سرور بود
چگونه باورم شود نبودنش!
ندیدنش!
بگو که خواب دیده ام!
بیا وُ از رسیدن سحر بگو
بیا وُ با من از طنین خندههای یک پدر بگو!
هنوز باورم نمیشود!
که او به خواب تا ابد ندیدنِ ستاره رفته است!
که او به شهرِ یاسهای تا ابد بهاره رفته است!
اگر که این خبر دروغ نیست
اگر که خواب نیست
بیا وُ دست کم
بگو که با من است
در آسمان
در اوجِ کهکشان
در آن سپیدیِ بلندِ بیکران
و از ورایِ ابرها
مرا نظاره میکند!
دوباره خنده میکند!
و من پر از غرور میشوم!
از این شبِ دلخستگی
از این بدونِ او شکستهگی
بگو که دور میشوم!
××
هنوز باورم نمیشود
بگو که خواب دیدهام
بگو که این کابوسِ بد
روزی تمام میشود!
24 مرداد 1283
زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده!
"پنجره را ببند و بیا تا بمیریم عزیزم!"
سلام آقای پناهی! می گن شما مردید! سکته کردید! اما نه! نگران نباشید! ما این خزعبلاتُ باور نمی کنیم! مگه میشه شاعری که لنگ کفشی پاره رو پل ماه عسل مورچه ها می دونه به همین راحتی تسلیم عمو عزارئیل بشه؟! نه! من یکی که باور نمی کنم! تو خودت بارها گفته بودی که نمی خوای بیشتر از چهل سال عمر کنی! این دفه هم خودت خواستی! نه؟! اصلا به اینا چه که می خوان از نمد مردن تو هم واسه خودشون کلا بدوزن؟! به اینا چه که تو چطوری مردی؟! تو برای ما همیشه زنده و تازه یی! مثل نازی که نمی میره! مثل گفتگوهای تو و اون که کهنه نمیشن! فرزانه ی روستایی عاشق! مگه میشه شاعری که این طور شعر میگه رو فراموش کرد:
"بیراهه رفته بودم
آن شب.
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت."
یا کسی که گفته:
"به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بیکرانه را
جدی نگرفته ام
حتی عشق را."
هر بار که زخم خوردیم، هر بار که خسته از فخامت و پیچیدگی این همه روشنفکر نخنما هوس یک پیاله چای داغ شعرِ آتش پز به سرمون زد، چشمامونو و بستیم یهو خودمونو وسط کتاب "من و نازی" تو پیدا کردیم! تا برامون با اون زبون شیرینی روستایی که عطر لهجه ش حتا از صفحه های کتاب بیرون می زنه از فسلفه ی حیات بگی! فیلسوف شاعر! شاعر فلسفه گریز! هنوز مات و مبهوت میشم وقتی می خونم:
"درک زیبایی، درکی زیباست.
سبزی سرو فقط یک سینِ، از الفبای نهاد بشری!
حرمت رنگ گل از رنگِ گلی گم گشته است!
عطر گل، خاطره ی عطر کسی است که نمی دانیم کیست،
می آید یا رفته است؟
چشم با دیدن رودخونه جاری نمیشه!
بازی زلفِ دل و دست نسیم افسونه!
نمی گنجه کهکشون در چمدونِ حیرت!
آدمی حسرت سرگردونه!
ناظرِ هلهله ی باد و علف!
هیجانی است بشر!
در تلاش روشن باله ی ماهی با آب،
بال پرنده با باد،
برگ درخت با باران،
پیچش نور در آتش!
آدمی صندلیِ سالنِ مرگِ خودشه.
چشماشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است.
دلشو می بخشه تا نگاه ساده ی آهو را در بکنه!
..."
یا وقتی به اونجا می رسم که نوشتی:
"...
این جهانی که همه ش مضحکه و تکراره!
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره.
دیده ام دیدنی دنیا را!
چرخه و چرخشه و پرگاره!!
خیابون مهمتر از پاهای ژان پل سارتره
منظورم رفته و جای رفته
چمن از نگاه پابلو نرودا جدیتره!
منظورم سیرِ و منزلگه سیر!
سیستم سرگیجه کار و حقوق،
لذت جویدن و مزه ی کافکا را خنثی کرده!
منظورم غریزه و قانونه!
تُکِ پار فتنِ همسایه ی "واگنر" اونو دلخور کرده!
منظورم رابطه و دریافته!
سرویس کامل بشقابای "مادام بواری"
هنر آشپزیشو لوث کرده!
منظورم عاطفه و تکنیکه!
پشت این پنجره، علم،
چتر شک دستش و از آفتاب حرف می زنه.
با کت وارونه، در باب حواس
با کفش لنگه به لنگه، در باب جهت
با هیاهو، در باب سکوت، تز می ده!
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست!!"
نه حسین جان! نمی خوام برات مرثیه بخونم! راستشو بخوای برات مشکی هم نمی پوشم! اینا رو هم از سر جوگیری ننوشتم! گذاشتم تا آبا از آسیاب بیفته و بشینم یه دل سیر ازت بنویسم! نمی خوام تو رو با این جماعتی که فقط با "آژانس دوستی" تو رو به یاد میآرن قسمت کنم! می خوام امشب تو خیابون تنهای تنها راه بیفتم و هی زیر لب بخونم:
"...من تو را
او را
کسی را دوست می دارم!
...من تو را
او را
کسی را دوست می دارم!
...من تو را
او را
کسی را دوست می دارم!"
...
"...
... و اینچنین شد که،
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی
من و نازی با هم مُردیم!"
**: تمام اشعار از کتاب "من و نازی" حسین پناهی، انتشارات الهام، چاپ دوم 1375 نقل شده اند.
داستان کوتاهی درباره کشتن!
با احترام به آندره کیشلوفسکی و "فیلم کوتاهی درباره کشتن"
نه! شماتتت نمی کنم، شاید اگر هر کس دیگری هم جای تو بود چنین می کرد. تو مامور بودی به قتل من و شماتت نمی کنم که معذور بودن را از همان روز اول نی نی چشمانت داد می زد. شاید نباید این همه خنده هایت را جدی می گرفتم، ما همه مامور بودیم که در کنار هم نقش انسانهای شاد را بازی کنیم، درست است که گاهی آنچنان در نقشمان فرو می رفتیم که گریه هم می کردیم اما این هم جزئی از همان بازی بزرگ بود. که تو بیایی و من دوستت بدارم و ...شماتتت نمی کنم! همان روز که دستانم را گرفتی و با لبخندی شیطنت آمیز مرا به پشت دیوار پیچک پوش خیابان خلوت شانزدهم کشاندی می دانستم که تو مامور به قتل منی! پیش از چشمهایت، لبهایت بود که تو را لو داد! با آن طعم شوکران گون اغواگرانه! و عطر وحشی پیراهنت که فریاد می زد فلسهای یک مارماهی خطرناک را در پس خود پنهان کرده است. نه! شماتتت نمی کنم! من نباید به هنگام نوازش گیسوانت ماموریت همیشگی مان را که کشتن و کشته شدن است فراموش می کردم، باید حدس می زدم که روسری آبی رنگ شعرهایم نیز می تواند آلت قتاله ای باشد و آن چمدان خاطره انگیز که با هم از جزیره خریده بودیمش، بستر واپسین یک جسد! شماتتت نمی کنم! تو مامور بودی به قتل من! با آن انگشتهای نازک و زیبا که وقتی دستانم را می گرفت رعشه ای تمام وجودم را لبریز از خوشی می کرد. تو هم شماتتم نکن! اگر اینچنین بر سر جنازه ات نشسته ام و مرثیه می بافم. چه کنم؟! شاعرم! وقایع را پیش از وقوع پیش بینی می کنم.
ح.ع
ترانهای از يغما گلرويی..در حال و هوای همين روزها:
(برگرفته از هفته نامه هفت سنگ)
ترانه ی آزادی
خیلی با ارزشی مثل یه ترانه توی زندون!
بغض لحظه ی وداعی، تو شبای تیربارون!
مث نعره نکشیدن، از لجِ شکنجه گر ها!
طعم سیگار شریکی، تو شبِ بدونِ فردا!
تو شکوهِ گفتنِ نه بعدِ شلاقِ زیادی!
حسِ خوندنِ سرودی، تو سکوت انفرادی!
ای غنیمت! ای مقدس! واژه ی شکنجه دیده!
حتا از طنینِ اسمت، رنگِ تاریکی پریده!
تا ابد به تو رسیدن، واسه بیداری دلیله!
ای تو زیتون و کبوتر! ای همیشه پشت میله!
دل دلِ یه خوابِ نابی، پشتِ چشم بندِ سیاهی!
خسته کردن مفتش، با نشونِ اشتباهی!
وقتی اجباریِ دیدار، از پس یه شیشه ی مات،
تو شکفتنِ یه مشتی، تو اتاقکِ ملاقات!
لحظه ی زیبای ردِ برگِ توبه نامه یی تو!
شوقِ خندیدن به حکمِ بخششِ خودکامه یی تو!
ای غنیمت! ای مقدس! واژه ی شکنجه دیده!
حتا از طنینِ اسمت، رنگِ تاریکی پریده!
تا ابد به تو رسیدن، واسه بیداری دلیله!
ای تو زیتون و کبوتر! ای همیشه پشت میله!
یغما گلرویی
I, Myself & my Shadow!!!
بيست و سه سالی که مثل باد گذشت
آخرین ستاره چین
گرچه تو بازی عشقت، همیشه بازنده هستم
دست کم نگیر صدامُ! که هنوزم زنده هستم!
من هنوز قاطع و مغرور، آخرین ستاره چینم
خسته تر از برگ پاییز اما باز عاشق ترینم!
قد بُلن ترین درختم، توی این کویر عریون
منو از هجوم توفان از شبِ تبر نترسون
مثل اون پلنگ عاشق، توی شبهای سیاهم!
زخمیم اما هنوزم فکر بوسیدن ماهم!
**
واسه دزدیدن چشمات از ستاره ها گذشتم
از طلوع گریه رفتم، تا غروب سرنوشتم
روی خواب هر ترانه طرح خودسوزی کشیدم
اما از پس سکوتم به جوانه ها رسیدم
با طلوع صبح تازه، بغض من طعم عسل شد
مرثیه بر هجرت تو، شادیِ تُرد غزل شد
**
حالا دیگه از حضورت بی نیازِ بی نیازم!
نمی خوام تو بازی عشق به غرور تو ببازم!
ح.ع
جشنواره وبلاگها+ترانه و وبلاگ
سلام!
همان طور که از این بنرهای تبلیغاتی بالای وبلاگ پیداست، از نوزدهم تا بیست و یکم خرداد، یعنی از سه شنبه تا پنجشنبه این هفته، اولین جشنواره وبلاگ ها و نشریات اینترنتی برگزار خواهد شد. 7سنگ هم در این جشنواره شرکت کرده است. برای این جشنواره برنامه های مختلفی در نظر گرفته شده است. از جمله اینکه قرار است در روز دوم جشنواره، چهارشنبه 20 خرداد، ترانه سرایان وبلاگ نویس و وبلاگ نویسانِ ترانه سرا!! در غرفه 7سنگ دورهم جمع شوند و در باب مقوله "ترانه و وبلاگ" با هم به بحث و تبادل نظر بپردازند (چقدر این جمله ادبی بود!!) تا این لحظه حضور بابک صحرایی، یغما گلرویی و سیامک بهرامپرور قطعی شده. از تمام دوستان وبلاگ نویس به ویژه دوستانی که ترانه می نویسند یا در وبلاگشان به ترانه می پردازند دعوت می شود که در این نشست، که احتمالا به دلیل کمبود جا به صورت سرپایی برگزار خواهد شد!!، شرکت کنند. اطلاعات بیشتر در مورد جشنواره را می توانید در سایت جشنواره: www.weblogfestival.com و همین طور برنامه های 7سنگ را در www.7sang.com پیدا کنید.
نشانی محل برگزاری جشنواره: مرکز سازمان ایرانی مجامع بین المللی - خیابان باهنر (نیاوران)- خیابان آقایی
در انتظار همه دوستان هستیم!
خبر تکمیلی:
نشست فوق الذکر (!!) به خوبی و خوشی برگزار شد! از بر و بچه های همراه و صميمی هفت سنگ هم سپاسگزارم! گزارش نشست را به زودی در هفت سنگ خواهيد خواند.
اين هم لينک خبر برگزاری اين نشست در سايت جشنواره:
http://www.weblogfestival.com/news/news_51.htm
يک داستان کوتاه!
انگار دست تو هنوز بازوی مرا گرفته بود که ملافه را به روی صورتم کشیدند. هنوز کف دستم از گرفتن مدام دستت خیس بود و عطر وحشی پیراهنت جایی گوشه ی ذهنم وول می خورد و یک نفر انگار کنار گوشم نجوا می کرد که: "او نرفته است، نرفته است او، که نرفته است.." برای یافتن منبع صدا خواستم از جایم بلند شوم اما انگار مرا به تخت چارمیخ کرده بودند. صدای بوق ماشین ها می آمد و صدای مردی که به شکلی غیرطبیعی نعره می کشید: "آخرِ اتوبان، دو نفر...آخر اتوبان، دو نفر..." تو به ساعتت نگاه کردی و گفتی:"فقط بیست دقیقه! یا حداکثر نیم ساعت!" از پشت ملافه به خوبی می توانستم نور لامپهای سفید سقف را که از بالای سرم می گذشتند ببینم و همینطور کپسولهای سرخ آتشنشانی را که مثل تیر برقهای کنار اتوبان در فواصل معین از کنارم می گذشتند. گوشه ی روسری سفیدت را که باد به روی صورتم انداخته بود کنار زدم و نگاهت کردم. مردی که با ته ریش نرم و عینکی ته استکانی در کنارت ایستاده بود به روی صورتم خم شد و پلکهایم را با دست از هم گشود، دستمالی به سویم گرفتی تا اشک هایم را که همین طور بی اختیار فرو می ریختند پاک کنم اما باد امان نداد و دوباره روسریت به روی صورتم افتاد. سرعت عبور لامپها از بالای سرم کمتر شده بود و صدای پای تو هم دیگر نمی آمد. در بزرگ آهنی باز شد. سرت را برگرداندی و گفتی:"مواظب خودت باش!" ...و آنگاه مرا با دو گلوله کشتی، یکی در قلب و دیگری بر شقیقه ام... تو رفته بودی و من مرده بودم!!
۲۴/اردی بهشت/۱۳۸۳
آقای گل!!
(۱)
روزنامه ها نوشتند:"گل آقای ملت ایران به خدا پیوست!!"…پیامهای تسلیت روانه شد. آقایان، سروران، مردان بزرگ و نسبتا بزرگ فرهنگ و سیاست… همه به یاد گل آقایی افتادند که دیگر نبود! در این میان نمی دانم چرا کسی دائم در گوشم می خواند: "شاعر خوب، شاعر مرده است!... طنزپرداز خوب، طنزپرداز مرده است!...هنرمند خوب، هنرمند مرده است!..." خواستم چیزی درباره ی آقای گل طنز ایران بنویسم، نشد! یعنی نتوانستم! ..که ناگهان به یاد شعری از دیگر طناز خوب روزگارمان عمران صلاحی افتادم، انگار او در سال 62 شعرش را برای همین روزهای ما سروده است:
لبخند و مهربانی
رو اندازش آسمان
زیراندازش زمین بود
لبخند و مهربانی
دارایی اش همین بود
وقتی دکتر نظر داد
مرگ او را خبر داد
لبخند گریه سر داد
چون با او همنشین بود
پشت خنده پنهان بود
چون پاک و بی نشان بود
آقا بود و انسان بود
اصل مطلب همین بود
عمران صلاحی
گزینه اشعار طنزآمیز-انتشارات مروارید-ص 229
(۲)
سرانجام پس از مدتها بدقولی و کوتاهی من، که علتش بیشتر وسواس و حساسیتم در این مقوله بود، وب سایت رسمی ایرج جان جنتی عطایی راه اندازی شد. تمام تلاشم را کرده ام که حاصل کار در خور نام بزرگ ایشان و کارنامه ی درخشانشان باشد. امیدوارم دوستان صاحب نظر با نظرات و پیشنهادهایشان مرا در بهینه سازی این وب سایت یاری کنند….از ایرج جان هم به خاطر تمام بدقولی ها و دیر شدن ها معذرت می خواهم. ایرج جنتی عطایی بی شک جاودانه آموزگار ترانه است. من و همنسلانم بی تردید هر چه در ترانه داریم از او و دیگرانی چون شهیار قنبری و اردلان سرفراز و ... است.
(۳)
فردا نمایشگاه کتاب آغاز می شود. مجموعه ترانه های من با عنوان "می بوسمت ای ماه!" توسط انتشارات دارینوش منتشر شده است. پیش از هر چیز از برادرم یغما گلرویی به خاطر یاری و همراهی بی دریغش در تمام مراحل چاپ کتاب سپاسگزارم. بی همراهی او انتشار این مجموعه غیر ممکن بود. خبرهای تکمیلی در مورد انتشار این کتاب در روزهای آینده اعلام خواهد شد!!!!
...!
در حاشیه تماشای فیلم "کُما":
"...
حالا بی تو
هر شب با همان دمپایی ابری
تنها به سمت خاطرات بارانی می روم
و بر می گردم.
حالا بی تو
دست های خالی ام را
گریه ها پر می کنند
رو راست بگویم عزیز!
بعد این همه سال دوری
هنوز نه آوازی بلدم
نه رقصی
اینجا عشق
پایان خوش فیلم های هندی را ندارد!!!"
شهرام بهمنی
از کتاب "ماه مردادی که بی تو می آید"
يک ترانه!
همه مون باز سر كاريم! شب ما سحر نداره!
نفسا حبسي دردن! اين ديگه آخر كاره!
همه مون باز سركاريم! عمر اين خورشيد تمومه!
تو يه صندوق سه قفله س، كه هميشه مهر و مومه!
نمي آد از اونجا بيرون! اگرم بياد چه فايده؟!
روبروش تا چشم مي بينه لشگر ابره و باده!
حضرت شب خيلي وقته حكم اعدامشو خونده
فردا كه بيدار شي از خواب ديگه خورشيدي نمونده
ميرغضب با خنجر تيز گوش به زنگ يك اشاره است
فردا تو شهر ترانه، قحطي ماه و ستاره است!
**
همه مون باز سرِ كاريم! سيبِ اين افسانه كاله
آخرين صداي بيدار، وقتِ خوندن لالِ لاله!
همه ي آوازه خونا قرص خواب انگاري خوردن
صداشون رنگ دروغه، بويي از فرياد نبردن!
حتا تك سوار قصه گول اين ابليسُ خورده
رستم افسانه ي ما ته چاه حيله مرده
**
بايد از غروب گذر كرد، روشني اونورِ ابراست
زمزمه هاي من و تو، بهترين سرودِ فرداست!
يك بهاريهي كبود!
(۱)
حالا ديگر همه چيز عاديست! لبخند مي زنم، آواز مي خوانم، حتا گاهي براي دوستانم جوك تعريف مي كنم! آري! ديگر همه چيز ،دست كم در ظاهر عاديست!! مردم در خيابان براي خريد عيد بالا و پايين مي روند، ماشين ها پشت چراغ قرمز، سبز شدن چراغ را انتظار مي كشند و كودكان بهانه ي ماهي قرمز و كاسه ي سمنو را مي گيرند و پا به زمين مي كوبند! ديگر همه چيز عاديست! حالم ديگر خوبِ خوب است، بي خيال اگر كسي از بالم نمي پرسد!! خانه، خانه تكاني شده و دل غبارروبي! خرده ريزه هاي اضافي را دور ريخته ام اما انگار هنوز يك چيزهايي آن گوشه ها پنهان شده و هر از گاهي غلغلكم مي دهد! هر چه هست "اضافي" نيست! ديگر بخشي از وجود من شده است! ياد يك يار رفته! خاطره ي يك لبخند روشن! عطر "وحشي" يك ستاره ي گريزپا! همين هاست كه مرا به سر رسيدن فردايي زيباتر اميدوار مي كند! به سررسيدن بهاري كه از اين بهار و هزار بهارِ نيامده سبزتر است، خوشبوتر است!
... اين بهار هم هر چه باشد دست كم از آن زمستان سرد، گرمتر است! "گرچه برفي كه بر سر و موي ما مي بارد را انگار سرِ باز ايستادن نيست"!! اما باز مي توان اميدوار بود! مي توان خنديد! مي توان دل را به خاطره هاي شيرين خوش كرد و به خلق دوباره ي خاطرات آفتابي اميد بست! همين هم غنيمتي است،نه؟!
(۲)
در آستانه ي سر رسيدن سالي نو، خود را از ته دل سپاسگزار لطف و همراهي دوستان همراه و هم خاطره مي دانم! دوستاني كه حضور و هم قدمي تك تكشان ياري بخش لحظاتم بوده است. براي همه ي دوستان آرزوي خنده اي از ته دل و نگاهي روشن و عشقي پايدار دارم! باشد كه سال نو، براي همه ي ما سال دوست داشتن و عشق ورزي باشد.
(۳)
دوست ترانه سرايم، بابك صحرايی عزيز، كه "ترانه بي ترانه"اش را با صداي "منصور" شنيده ايم و از جدي ترين تازه نفسان سرزمين ترانه است، به جمع وبلاگ نويسان پيوسته و در وبلاگش ".تانگو در توفان" ترانه مي نويسد. به شخصه ترانه هايش را بسيار دوست دارم، شما را نيز به همراهي با او و ترانه هايش دعوت مي كنم.
شماره ي جديد هفت سنگ نيز هم اين روزها به روي نت مي آيد. شماره اي ويژه ي بهار با بهاريه هايي متفاوت از دوستان هفت سنگي كه من هم افتخار همراهيشان را دارم.
(۴)
و غزلي از محمدعلي بهمني در حال و هواي همين روزها:
امسال نيز يكسره سهمِ شما بهار
ما را در اين زمانه چه كاريست با بهار؟
از پشت شيشه هاي كدر مات مانده ام
كين باغ رنگ كارِ خزان است يا بهار
حتا تو را زِ حافظه ي گل گرفته اند
اي مثل من غريب در اين روزها، بهار
ديشب هوائيِ تو شدم باز، اين غزل
صادق ترين گواهِ دل تنگ ما بهار
گل هاي بي شميم به وجدم نمي كشند
رقصي در اين ميانه بماناد تا بهار!
محمدعلي بهمني
در غياب ماه (۳)
" در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد."
صادق هدايت- بوف كور
(۱)
هنوز فكر مي كنم خواب هستم! هنوز فكر مي كنم مي شود ناگهان تلفن زنگ بزند و صداي آنسوي خط " تنبلكي!" حوالهام كند و اين كابوس شبانه از دريچهي اتاق بگريزد! يا دست كم حضرتِ مادرم تكانم دهد و اين بختك لعنتي كه بر سرم خيمه زده گورش را گم كند برود پيِ كارش!
(۲)
هنوز سادهام! دعوا راه مي اندازم و فكر میكنم كه بخشيده میشوم! هنوز خيال میكنم جدیام میگيري! خندهدار است نه؟! مثل يك فيلمفارسي با بازي فردين و فروزان! ... راستش را بخواهي ديگر جرات ندارم سينما بروم! میدانم در بهترين لحظات فيلم در صندلي كناري به دنبال دستانت خواهم گشت و ... نخواهم يافت!
(۳)
خودت بهتر میداني كه اندوهت كهنه شدني نيست! رنگ نمیبازد! زخمهاي روح مثل زخمهاي دست و صورت نيستند كه با پماد AD خوب شوند!!! شايد كسي ديگر نفهمد كه چه میكشي اما خودت كه میداني...! هُرم دستهايت مرهمي بر زخمهاي روحم بود... كه آن را هم دريغ كردي!
(۴)
... راستي خبر داري؟! ممنوع الخروج شدهاي! يعني ممنوع الخروجت كردهام! تو را از دلم، احساسم و تمام خاطراتم ممنوع الخروج كردهام! هر جاي دنيا كه بروي از قلب من نميتواني خارج شوي! قول ميدهم در تمام فرودگاههاي دنيا به جاي پاسپورت و ويزا سراغ مرا از تو بگيرند!...نه! نگران نشو! مشكلي پيش نخواهد آمد! كافيست چشمانت را ببينند! تصوير كهنسالي من در چشمهاي تو هر افسر ادارهي مهاجرتي را مجاب مي كند كه تو حق داشتي بروي!
" در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد."
صادق هدايت- بوف كور
در غياب ماه!(۲)

((به وقت سختي، باز اگر عاشق بودي، عاشقي! ورنه به موسم عيش، چارپا هم عاشق است!))
چشم به راه بانو- (عهد دوم، ولايت اول، حلقه ي يكم)
سيدعلي صالحي
دُرُست صد و شصت و هشت ساعت است كه رفته اي! ولي انگار بر من صد و شصت و هشت سال گذشته است! انگار صد و شصت و هشت سال پيرتر شده ام! در آينه نگاه مي كنم و چين هاي اضافه شده بر پيشانيم را مي شمارم. خيالي نيست! اينها يادگار عزيز و دلپذير عشقِ تو هستند! دوستشان مي دارم!
بالاخره باز صدايت را شنيدم! نه مثل هميشه! مثل يك غريبه يا دست كم يك آشناي دور! مثل همان روزها كه از من دلخور بودي و چند ساعتي لحنت غريب مي شد! چقدر دلم براي آن روزها تنگ شده است!! مي دانم آرزوي بزرگي است، اين كه آرزو كنم كه برگردي! برگردي و با سرانگشتت اشكهاي روي گونه هايم را پاك كني و جوري نگاهم كني كه انگار: "مرد كه گريه نمي كنه!" و من دُرُست صد و شصت و هشت ساعت است كه اين جمله را فراموش كرده ام!
نمي دانم! شايد بيش از اندازه ساده بودم كه خيال مي كردم شمار آن "بوسه ها" كه مي نوشتم و مي خوانديش از هزار هم خواهد گذشت! عمر آن "بوسه" ها به ده شماره هم نرسيد و كارم به "در غياب ماه" نوشتن كشيد! كاش برگردي! برگردي و من واژه-بوسه نوشتن را از سر بگيرم! مي دانم آرزوي بزرگي است! آنقدر بزرگ كه شايد تحققش را بايد در هزاره ي دوم خواب و رويا به انتظار بنشينم! اما خيالي نيست! به انتظار مي نشينم! تا هزار هزاره بگذرد و لحظه هاي شايد با تو بودن از راه برسد! آي! روشن ترين ترانه ي بي دلهره! بي داغ و بي افسوس! شايد توان باز ديدن من از راه برسد! خدا را چه ديدي! شايد!
و يك ترانه در غيابِ ماه!:
گُمِت كردم!
گمت كردم تو چين دامنِ شب!
تو اين پس كوچه هاي گنگِ بي لب!
گمت كردم من امشب زير بارون
تو تنهايي سرسخت زمستون!
نگاهِ آخرت مثل يه خنجر
نشسته تو گلوي عاشق من!
بذار از عطر لبخندت بميرم
بذار يادم بره اين دل شكستن!
بذار يادم نياد چشماي خيست
كه شهر خاطراتُ زير و رو كرد
كجا بايد به يادت گريه سر داد
كجا بايد صداتُ جستجو كرد
هنوز خوش باورم مثل هميشه
تو فكر پوچِ شايد ديدنِ تو
تمام آرزوي اين ترانه
دوباره ديدن و بوئيدن تو!
گمت كردم تو چين دامنِ شب!
تو اين پس كوچه هاي گنگِ بي لب!
گمت كردم من امشب زير بارون
تو تنهايي سرسخت زمستون!
ح.ع
Dedicated to you! Honey!
آخرين خدانگهدار!
رفت! همين براي هزار سال عزاي آينه كافي نيست؟!
به يغما زنگ مي زنم و مي گويم: خدا خفهت كنه با اين ترانه گفتنت! چرا بايد لحظه لحظهي ترانهي تو واسه من اتفاق بيفته! واسه من تکرار بشه؟!
گريه گردم، گريه کردم! اما دردمو نگفتم!
تکيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم!
چه ترانه بی اثر بود، مث مشت زدن به ديوار
اولين بغض شکستن! آخرين خدانگهدار!
من به قله می رسيدم اگه همترانه بودی!
صد تا سدو می شکستم اگه تو بهانه بودی!
گريه گردم، گريه کردم! اما دردمو نگفتم!
تکيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم!
با تو فانوس ترانه يه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه قاصدک چه خوش خبر بود
کوچه ها بدون بن بست، آسمون پر از ستاره
شبا گلخونهی خورشيد، واژه ها شعر دوباره!
دست تکون دادن آخر توی اون کوچهی خلوت!
بغض بی وقفهی آواز! گريه های بی نهايت!
گريه گردم، گريه کردم! اما دردمو نگفتم!
تکيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم!
آخرين خدانگهدار!
ترانه: يغما
موسيقي و آواز: ناصر عبداللهی
در غياب ماه (1)
ديگر بايد به نبودنت عادت كنم! به رفتنت! بايد به ابرها بسپارم تا اطلاع ثانوي حوالي خانهي ما آفتابي نشوند! بايد به همسايهها بگويم صداي گريههاي شبانهي همسايهي شاعرشان را جدي نگيرند! بايد عكست را از ميان كتابهاي ضخيم تاريخ ادبيات در بياورم وُ بيهراس نگاههاي اين همه آشناي غريب كنار آينهي اطاق بچسبانم! بايد براي تك تكِ لحظههاي بي تو زنده ماندن فكري كنم! بايد رد پاي عطرت را در دفتر قهوهاي رنگ يادداشتهاي مشترك و عكسهاي يادگاري و جعبههاي هديه و آن پوستر شاملو كه يادگار نمايشگاه دستها و شانه هاي همراز بود، جستجو كنم! بايد به نبودنت عادت كنم!
…
حالا ديگر ميتواني تلفنت را به روي پيغامگير بگذاري و براي هركدام از پيغامهايِ خيس از گريهام... نه! مي دانم تو هم ديگر نمي تواني به اين حرفها بخندي! تو هم آلوده ي بغضي! ... راستي تو هم دلت براي من تنگ مي شود؟!!
بوسهی نهم!
امروز ولنتاين است! روز عشق! روز عشاق! و من به اين فكر مي كنم كه مگر ديگر روزها روز عشق نيست؟! براي كسي كه دوست مي دارد هر روز، روزِ عشق است و هر لحظه فرصتي غنيمت براي اثبات عشق! ... اما شايد بتوان چنين روزهايي را بهانه اي دانست براي مرور دوست داشتنمان! مرور دوستي هايمان! بايد همه چيز را از نو خواند و ورق زد! بايد ديد كدام حرف و رفتار، صفحه اي از اين كتاب را تيره كرده است تا ديگر به گرد آن نرفت و كدام لبخند مهربان و نگاه هم درد به صداي خنده ي از ته دل انجاميده است تا آن لبخندها و نگاه ها به تعداد تمام روزهاي تقويم تكثير شوند و بهانه اي شوند براي بيشتر دوست داشتن و بيشتر در فكر هم و به فكر هم بودن! كه عشق چيزي جز اين نيست: تكرار بي نهايت بوسه و لبخند!
**
تو كه اخم مي كني ترانه هم بوي نا مي گيرد، يا نمي آيد يا اگر مي آيد آنقدر خسته و رنگ پريده است كه بايد عطايش را به لقايش بخشيد و دل به همان واژه بوسه هاي قديمي خوش كرد!
تو كه اخم مي كني ديوارهاي اتاق انگار لحظه لحظه به هم نزديكتر مي شوند و سقف با سرعتي باور نكردني پايين مي آيد! عقربه هاي ساعت تنبل تر از هميشه قصد جان مرا مي كنند وُ اين تلفن لعنتي هم كه زنگ نمي زند! شايد به قول "آقا مجيد ظروفچيِ" فيلم "سوته دلان": تلفنِ زنگ زده (البته آنجا ساعت زنگ زده بود) زنگاشو زده! ديگه زنگ نمي زنه! اما واقعا خودت بگو! اين گوشي لعنتي به چه كار مي آيد اگر بر نمايشگرش شماره ي تو نيفتد و عطر صدايت در آن نپيچد؟!
تو كه اخم مي كني خيابانها برايم زندان مي شوند و راننده هاي تاكسي ها چهره ي زندانبانهايي را پيدا مي كنند كه رهايي از دستشان ناممكن است! تمام چراغهايي راهنمايي قرمز مي شوند و همين طور بي وقفه قرمز مي مانند! ديگر صداي سلام و صبح بخير همسايه ي سحرخيزمان را نمي شنوم! وقتي مي گويد: (روز خوبي داشته باشي!) انگار ركيك ترين ناسزاي دنيا را به من گفته اند! چرا كه تو اخم كرده اي و بي ترديد روزي كه اخم تو را ببيند بدترين روز همه ي زمانهاست!
تو كه اخم مي كني! لحظه لحظه هاي خنده هايت به يادم مي آيد و تا لبخند بعديت خودم را و زبانم را نفرين مي كنم كه سبب ساز اخم تو شده اند!
تو كه اخم مي كني.... راستي مگر اتفاقي بدتر از اين ممكن است كه بيفتد؟! مگر من كاري بدتر از اين كه باعث اخم تو شوم مي توانم كنم ؟!
تو كه اخم مي كني....
( و اين نوشته تا وقتي بخندي ادامه خواهد داشت!)
**
شعري از نزار قباني:
وقتی که پشت فرمانم
و سرت روي شانه ي من است،
ستاره گان از مدارشان مي گريزند!
آرام پايين مي آيند وُ بر شيشه ها سُر مي خورند!
ماه طلوع مي كند!
سخن گفتن زيباست وُ سكوت هم!
گم شدن در جاده هاي زمستان،
جاده هاي پرت بي تابلوي راهنمايي…
تا هميشه همين گونه برانيم!
باران وُ برف پاك كن ها آواز بخوانند
و پيشاني ات بر سبزه زارِ سينه ام
پروانه ي آفريقايي رنگيني باشد
كه پرواز را از ياد برده است!
نزار قباني
